تبليغاتX
درد دل
درد دلهای از عشق

نقطه سر خط

پایان

چه نزدیک بود آغاز

کاغذ مرا می خواند

دستانم یار نیست

سپیدی فریاد می زند

بنویس چند خط

غصه تاب می خورد

و احساس بر بالای سر سری نشسته

ومی خندد

من مست می گریم

مست ز درد

قایقی شکسته

بن بستی در رود

آتشی سرد برپاست اینجا

هر کلمه شعله ای خاموش

هر بار اشکی سرد

زندگی باز مردود

کتابچه ی اعمال زیر پای چپ

ومن مست می خندم

بدرودبر این حیات پاک

همچون برگی از درخت

زرد می شوم آرام

سبز بودم روزی

خشکاندند مرا

به روز امیدی نیست

ستاره مرده است

آوازی در تاریکی

قطره ای اشک در کویر

وسرابی متروک

خاکستری سرد انگار

روز نخواهد رسید باز

و نفرین بر من و آنچه ازمن باقی ست

زخمی بر پیشانی

دردی بر سینه می لرزد

و باز افسوس یکه تازی می کند

بغضی بشکسته در گلو

زندگی بر آب

بوی نم

باران

باز باران گرفت

باران

در عبور احساس

من مقروض خیال

ماندم تنها در شب

وتنهای مرا می خواند

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 21:49  توسط عاشق ترین عاشق دنیا(شایان) | 

باد در گوشم نوشت

غم نزدیک است

تابوتم بر دوش

قبر اینجا مفت گران است

کاش می شد

خاطرات را خط زد

با آواز قناری مست شد

وکام را از گل یاس گرفت

قبر من خالی نیست

فانوسی بر پشتم

سگ همسایه بی تابی میکند

وکلاغی سیاه قصه می گوید

غصه در این حوالی پرسه می زند

بوی تابستان

یاد خاطرات

سقوط کردم

درخیال

آرام

شناور

وسرمست

در ایام سر خوشی

نوشته ای در این حوالی

در آن دور دست

بر سپیداری

سروی

شایدم بر دیواری

در آن نزدیکی

شایدم این دور ها

کاش نمی نوشتم هرگز

بر قلبم

آه...!

صدای فریدون

آواز فرهاد

اتاق تاریک

محبت دستان پدر

تاریکی من

و تنهایی

بر این دیوار هیچ ننویس

این مزرعه سالهاست خشکیده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 14:1  توسط عاشق ترین عاشق دنیا(شایان) | 
(خاطره)

در روی تقویم سر می خورم

ودرخیال غرق می شوم

درشادی ایام گذشته از بام به پایین می پرم

درمغرب طلوع می کنم

..........................

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

(حیرت)

این چنین آرام

سوار بر پاره چوبی

در این دریا

سرگردانم

تا کجا خواهم رفت

چنین مستانه

........................

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

(روز)

به من نگویید روز شو

روز را نشانم دهید

قصه ی درد نگویید

غصه ها بسیار است

ماتمی این چنین کمیاب است

..........

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 14:57  توسط عاشق ترین عاشق دنیا(شایان) | 
متولد شدی در کنار دورترین افق

آرام در غروب خورشید

از زیر درخت سپیدار پیر

از میان دشت گلهای خستگی

در میان گندم زار عادت

از مسیر التهاب"هوس"اضطراب

از کوچه ی خاطره

از بوستان دیدار

با عطر گل های یاس

از زیر خاکستر عشق

آرام" نرم

از مغرب به منزل

ازحیات به مرگ

هستی آنقدر که نیستی

متولد شدی افسوس

افسوس که من:

یادت را به فراموشی سپردم

 آغوشت را به باد

عشقت را به خاموشی

آتشت را به آب

حسرتت را به گور

امیدت را به نا امیدی

دستانم را به آب

بوسه ات را به یاد

 لذتت را به خاک

چشمانت را به گور

گوری به عمق تاریخ عمیق

درکنار شمع خسته ای

خیره می گردم به دور

به گذشته

وباز

خاطره ای از شب تاریک

تنهایی چشمانت

و فراموشی چیزی شبیه تو

و تنهایی خسته ز من

چشمانم رابا باران می شویم

رقص اشکی آرام بر گوشه ی چشم

وشیرینی لبهایت را

به تلخی کامی از سیگار می فروشم

و به بی تو بودن می اندیشم

به فردایی فراموش شده

و به مرگ

من خاکستر نشین خاکستر شدم

ودر میان دشت گلهای تنهایی

گدایی قطره آب می کنم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 15:57  توسط عاشق ترین عاشق دنیا(شایان) | 

بر برگی سوارم

در جوی روان بی حرکت

بلورشیشه ای احساسم

تکه تکه است

مرگ آرزویم

سنگ پیر حیاط تنها رفیق

خانه از احساس تهی ست

و من مرگ را می خوانم

زندگی پوچ

سیاهی تنها رنگ

و شبی بی پایان

و من مرگ را میخوانم

کاش بر من رسد

آرام روزی در خواب

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:29  توسط عاشق ترین عاشق دنیا(شایان) | 
امروز راهی این زندان می شوم

برای ۱۹ بار

زندانی تازه

بی گناه ترین زندانی

ای کاش نقطه ی بازگشت زندگی را می یافتم

پنجره ها را بگشایید

هوا گرفته است

نسیم تازه شدن می وزد انگار

ومن برای ۱۹ بار

تنهاییم را با ابر قسمت می کنم

زندگی را به جدال می طلبم

و کنار شمع خسته ای

خیره می گردم به در

صندلی ها خالیست

شمع می گرید

گریه ای به تلخی انتظار برای من

ومن

ذره "ذره به گور می روم

آخر جوانیم را

پی زلفت بر باد فروختم 

پنجره ها را بگشایید

هوا گرفته است

ومن کنار ۱۹ عهد بستم

غم کافی ست

عشقت را کشتم

یادت را به گور سپردم

گوری به عمق تاریخ عمیق

خاطره هایت را بر آب می سپارم نرم

نرم تر از خواب گل سرخ حیاط

تا که شاید

هیچ کسی هیچ نداند روزی

باد وزید جوانیم داد عشقت برد

ومن کنار ۱۹ دوباره زنده شدم

پنجره ها را بگشایید

هوا گرفته است

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 13:15  توسط عاشق ترین عاشق دنیا(شایان) | 
مردی فسرده درونم آرام خفته

باز جدال مرد نامرد است

انگار

در درونم باز

دوستی ها بر باد

قصه است این قصه

قصه ی درد است

قصه ی غم

ماتم

آتشی سرد است

مردی آرام خفته است

کودکی در درونم

آه چه بسیار افسرده است

زندگی در درونم

مدتهاست مرده ست

آرام گذر کنید جوانی رفته است

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 12:59  توسط عاشق ترین عاشق دنیا(شایان) | 
خانه ای بر باد است

سقف خاته از ترس می لرزد

کودکانش خاموش

دیوارهای خانه پر ترک

نم ناک"ریخته

جای قابی خالی ست بر دیوار

و رقص سکوت که در این خانه بیداد ها می کند

و چند طوفان زده ای خسته

خستگانی درون خانه

دخترکی با احساسی عجیب

اعتمادی بر آب

اشکی بر باد رفته

حسرتی خفته

کنار قلب شکسته اش

چیزی شبیه دوست درد می شود

به پنجره می نگرم

و به شادی

که آرام به گور  می رود

دخترک با محبتی خاموش

وبا دوستانی

دوستانی بهتر از کویر

بهتر از مرداب

کنار درد خسته اش

رقص اشکی آرام

بر گوشه ی چشم

وخورشید این خانه

غرق در هیچ

غرق در پوچ

و هوس حاکم بی رقیب این دنیا

هوس

دریای هیچ و پوچ

و دخترک کنار ابر خسته ای زار خنده می کند

صدای خنده اش

سنگین تر از سکوت پاییزی ست

کنار ذهن خسته اش زاده می شود

خیال

خانه ای بر باد است

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:1  توسط عاشق ترین عاشق دنیا(شایان) | 
به تیغ می اندیشم

وبه رگ دستانم

به خون

به چرایی من بودنم

این بودنم

هستنم

جفای روزگار

طلوع مرگ

غروب خورشید

این بیهوده بودن

بیهوده هستن

این حسرت نداشته

این بیهوده داشته

باختن در عشق

عادت در شکست

زخم زبان

وبه مرگ می اندیشم

به رقص تیغ بر دستم

خون سرخ

لذت آخرین سیگار

نامه وداع

کاغذ خونی

جملات پر درد

کوه غم

و دنیایی تاریک

خاک نرم

گورستان

پارچه ای سپید

گوری تاریک

عمیق

ویک سنگ بلند

تو در آنجا

من اینجا

باز هم تنها

تنها تر از قبل

تنها ترین تنهای عالم

 

{تقدیم به دوست عزیزم ایمان!و با آرزوی شادی روح ایمان که امروز خود کشی کرد}

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 20:33  توسط عاشق ترین عاشق دنیا(شایان) | 
به انتظارچه نشستم این چنین بیهوده

که هرگز طلوع نمی کند خورشید احساس من و تو

*****************************

در حسرت چه هستم این چنین بیهوده

کاخرپدید نیایداحساس"مابین من و تو

***********************************

تاتوبودی این همه جمعیت"  آدم نبود

حال بسان کفتار آدم فراوان آمده است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:30  توسط عاشق ترین عاشق دنیا(شایان) | 
دودسیگار

اتاق تاریک

سرخی کوچک درتاریکی عظیم

کتاب صادق

احساس پوچی

بوف کور

من

تنهاترین تنها

خاطرات تو

چشمان نم زده

هوای غربت

سقف نم ناک

دیوار ریخته

ساعت نیمه شب

صدای جغد همسایه

تیک"تاک

وثانیه ها را به صف

رهنمای گورستان می شوم

من تنها در اتاق

ودر انتظار سپیده

چشمانم دیوار ها را نمی بیند

باحسرتت می میرم

وبایادت زنده می شوم

من

تنها ترین تنها

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 22:57  توسط عاشق ترین عاشق دنیا(شایان) | 
صندلی خالی ست

خالی زباتو بودن

وچشمانم را با باران می شویم

فراموشی ات را به فراموشی می سپارم

یادت را به قلبم

اندوه ات را به جان

وباز من تنها

در کنار صندلی

صندلی خسته

خسته ز تنهایی من

بغض دلم می شکند

عقربه ی عشق بر کنار۸ می ایستد

و من نظاره گر دور

نظاره گر رد پایت

و در کوچه ای سراب

 آخرین نشانی ات

نزدیکتر از دوری

ثانیه ها

دقیقه ها

دوباره یاد چشم تو 

دوباره بازذهن من

باز من

 صندلی

تنهاییم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:15  توسط عاشق ترین عاشق دنیا(شایان) | 
دیروز تمام زندگی بر باد

امروزنشسته ام در خیال فردا

وفرداهیچ

وبازساعت۸لحظه ی دیدار

نیامدن " ندیدنت

ودرسیاهی شب گم می شوم

انتظار

انتظاری شبیه گریه

شبیه لبخند

لبخندی به تلخی گریه ی اسمان کبود

به شیرینی راه رفتن زیر باران

وفراموشی یادت

هرگز!

انتظاری بی نام

بی نشان

وبی پایان

وبه سختی فراموشی تو

درسیاهی شب گم می شوم

وشب رخت می اندازد

و۸می رسد

وامیدت"دیدنت

شدت هیجان

شروع یک سیگار

با امید   با انتظار

در ساعت۸

یک ماه تمام

باز انتظار

ساعت از۸گذشت

نیامدی"نبودی

وحسرت رسید

در دریای غم ارام به پایین می روم

به اعماق به دور

ودر خیسی چشمانم

یاد تو را می بینم

ودر دور پرسه می زنم

ودر شب گم می شوم

و کنار واژهی مشکوک عشق

نام تو رامی نگارم

بی نام

بی نشان

وبی پایان

«با تشکر از پدرام»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:4  توسط عاشق ترین عاشق دنیا(شایان) | 
بازانتظار "بازانتظار

بازنگاه به ساعت

ثانیه ها"دقیقه ها

دورباره یاد دیدنت

دوباره بازچشم تو

آتش درون جان من

دوباره باز انتظار

نشسته ام در انتظار

در انتظار دیدنت

وعده ی موعود کجاست؟

لحظه ی دیدارکجاست؟

آتش زند برجان من

 نبودنت"ندیدنت

طاقت ندارد این دلم

بازانتظار "بازانتظار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 22:39  توسط عاشق ترین عاشق دنیا(شایان) | 
سلام خیلی ممنون از نظرات قشنگتون

می خواستم به من یه لطفی کنید و۳شعری را که از نظر شما بین این شعرهابهتر انتخاب کنید

ممنونم!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 22:36  توسط عاشق ترین عاشق دنیا(شایان) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
می توان ازعشق سرود
شرح غم شرح تنهایی بسیار است
عشقی این چنین نایاب است
..
فراموشی!
کاش لحظه ای!!!!!
...
خواب سپیدار پیر شکست
پیر مردسایه را برای تاریکی ترک کرد
...
پیر مرد زیر لب گفت:
سهم ما تنهاییست
تاریکی است

نوشته های پیشین
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
پیوندها
سنگ زنده(رفیق17ساله)
مفید
دختر شیشه ای
من و این همه تنهایی
کلبه اي تنهاييم
عاشقانه
روشنایی کوچک
دفتری ازجنس شعرهایم
اتومبیل
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM